خوب بد زشت

فال حافظ ،شعر،ادبيات،طنز،موسيقي ،فيلم،كارتون خريد اينترنتي و از همه چي تا همه جا

جادوی عشق
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

جادوی عشق...

 

بُرو ای عشق میازارم بیش

 

بُرو ای عشق میازارم بیش

 

از تو بیزارم و از کرده ی خویش

 

من کجا ٫ این همه رُسوائی ها

 

دل ِ دیوانه و شیدائی ها

 

من کجا ٫ این همه اندوه کجا ؟

 

غم ِ سنگین ِ چنان کوه ٫ کجا ؟

 

من پرستوی بهارانم بود

 

عالمی روح و دل و جانم بود

 

تا تو ای عشق به دل جا کردی

 

سینه را خانه ی غم ها کردی

 

سوختی بال و پر و جانم را

 

آرزوهای فراوانم را...

 

دل ِ من خانه ی رُسوائی ٫ نیست

 

غم ِ من نیز تماشائی ٫ نیست

 

کودک ِ مکتب ِ تو جانم سوخت

 

آتشی بود که ایمانم ٫ سوخت

 

عشق ِ من گرم ٫ دل و جانش کرد

 

شعر ِ من رخنه به ایمانش کرد

 

چشمم آموخت به او مستی را

 

پا نهادن به سر ِ هستی را

 

بافت با تار ِ امیدم ٫ پودش

 

بُرد از یاد ٫ نبود و بودش

 

بوته ی خشک ِ بیابانی بود

 

غافل از عالم ِ انسانی بود

 

اشک ِ شب گشتم و آبش دادم

 

سُنبلش کردم و تابش دادم

 

آن چه در جان و دلم بود صفا

 

ریختم در دل و جانش به وفا

 

رشته ی مهر به پایش بستم

 

تا بگیرد ز محبت ٫ دستم

 

تا بُتی ساختم از روی نیاز

 

شد مرا مایه ی امید ِ دراز

 

رنگ ِ اندوه به چشمانش بود

 

در مُحبت گِرُو اش ٫ جانش بود

 

روز ِ او بی رُخ من ٫ روز نبود

 

به شبش شمع ِ شب افروز نبود

 

قصه می گفت ز بیماری ِ دل

 

ز غم ِ هجر و گرفتاری ِ دل

 

زآن که شب تا به سحر ٫ بیدار است

 

ز پریشانی ِ دل ٫ بیمار است

 

باورم شد که گرفتار ِ دل است

 

بس که می گفت که بیمار ِ دل است

 

عشق ِ روًیائی ِ او ٫ خامم کرد

 

شور و دیوانگی اش ٫ رامم کرد

 

پای تا سر همه امید شدم

 

شعله ور گشتم و خورشید شدم

 

نرگس ِ فتنه گرش دامم شد

 

عشق ِ او منبع ِ الهامم شد

 

پُر از او بودم و جادو بودم

 

یا نمی دانم ٫ خود ِ او بودم

 

نقش ِ او بود همه اشعارم

 

خنده هایم ٫ نگهم ٫ گفتارم

 

خوب چون دید ٫ گرفتار ِ دلم

 

آفتی شد ٫ پی ِ آزار ِ دلم

 

قصه ی عشق ٫ فراموشش شد

 

کر ز گفتار ِ دلم ٫ گوشش شد

 

عهد و پیمان همه از یاد ببُرد

 

دفتر ِ عشق مرا ٫ باد ببُرد

 

رنگ ِ اندوه ز چشمانش ٫ رفت

 

لطف و پاکی ز دل و جانش ٫ رفت

 

شد سرا پا همه تزویر و ریا

 

مُرد در سینه ی او ٫ مهر و وفا

 

دگر او مایه ی امیدم ٫ نیست

 

آرزوی دل ِ نومیدم ٫ نیست

 

آه ه ه ٫ ای عشق ز تو بیزارم

 

تا ابد از غم ِ دل ٫ بیمارم

 

بُرو ای عشق ٫ میازارم بیش

 

از تو بیزارم و از... کرده ی خویش


نی لبک
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

نی لبک ٫ آتش به جانم گشته غم هرگز آیا ٫ زنده خاکستر شدی ؟

من گدایی ها ز باران کرده ام خواهش از مرغان ِ پران کرده ام
...
نی لبک ٫ آخر کجا افغان کنی ؟ یا کدامین خانه را ٫ ویران کنی ؟

بی حریف افتاده ام ٫ در گوشه ای نی لبک ٫ کی یاد ِ مشتاقان کنی ؟

نی لبک ٫ دردی به دل دارم ٫ بیا سینه ای ٫ از غم کسل دارم ٫ بیا

آتش ار خواهی به جانم برزنی هیمه هایی مُشتعل دارم ٫ بیا

نی لبک ٫ هرگز چو باران تر شدی ؟ رانده چون من ٫ از در ِ دلبر شدی ؟

نی لبک ٫ آتش به جانم گشته غم هرگز آیا ٫ زنده خاکستر شدی ؟

نی لبک ٫ هم درد ِ این هجران تویی محرم ِ اسرار ِ عُشاقان تویی

نی لبک ٫ با من مگو کاری کنم یا ز نای و ناله ٫ خودداری کنم

می پسندی بار ِ دیگر تا که من خون ِ دل ٫ از دیده ام جاری کنم ؟

من گِدایی ها ز باران کرده ام خواهش از مرغان ِ پران کرده ام

تا گلی پرپر شد اندر گوشه ای اشک ِ خود را وقف ِ گلدان کرده ام

هر شبی ٫ با اشک و با آهی دگر نی لبک ٫ بیدار بودم تا سحر

با نسیم هر شب ٫ دویدم تا به دشت تا مگر بویی رساند ٫ یا خبر

از سیاهی تا سپیدی ٫ گشته ام آن طرف ٫ تا نا امیدی ٫ گشته ام

گوشه ای پنهان نگشت از چشم ِ من گرچه دیدی یا ندیدی ٫ گشته ام

لیک ٫ جایی اسمی از یاران نبود پُرسشی ٫ از بزم ِ می خواران نبود

جایی ار هم صحبت ِ خاکی شدم آشنا با نم نم ِ باران نبود

نی لبک ٫ امشب که هم پایم تویی هم نفس ٫ با ناله و نایم تویی

داری آیا طاقت ِ این غصه را ؟ شاهد ِ یک لحظه غوغایم ٫ تویی

من نمی خواهم که سامانم دهی یا بهاری ٫ در زمستانم دهی

سینه تنها خالی از غم کرده ام ناله کن ٫ تا خرج ِ چشمانم دهی

نی لبک ٫ در بند ِ درمانم مباش در خم ِ چشمان ِ گریانم ٫ مباش

قلب ِ من خو کرده با زندان ِ غم در غم ِ تاریک زندانم ٫ مباش

بی گمان درد ِ دلم ٫ فهمیده ای کاین چنین در زیر و بم ٫ لرزیده ای

از تو می خواهم به سازی برزنی آن چه را کز دشت ِ چشمم ٫ دیده ای

آن چه را کز دشت ِ چشمم ٫ دیده ای


 
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی:
 
ای همه گلهای از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاجهای نازتان بر سر شکست
...باد وحشی چنگ زد بر سینه تان
صبح می خندد خود آرایی کنید
اشک های یخ زده ایینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگها تان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم مینمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامتهای ماه
چشم می بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ریود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود
 

شبی شیرین بزد فریاد
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  کلمات کلیدی: عشق
 
شبی شیرین بزد فریاد...

که ای شیرین ترین فرهاد

و ای خسرو ترین شمشاد
...
صدای تیشه ات آباد

منم لیلای دل بند ّات

که دل خون است و پا در بند

تویی عاشق ترین مجنون

ولی در بیستون ٫ آزاد

ببندم دیده ٫ با خسرو

که شاید رو کشم در تو

تو شیرین می کنی سنگی

چو عکسی ٫ بر دل ّات افتاد

چو می کوبی تو با تیشه

ز غصه کوه را هر شب

به بانگ ِ تیشه ات گویند...

که بر شیرین نفرین باد

خدایا ٫ کوه کن فرهاد

شب و روزم ٫ نثارش باد

به جانم می زند ٫ تیشه

شدم با بیستون ٫ هم زاد

چه تلخ است بخت ِ شیرین ّام

که فرهاد است ٫ آیین ّام

ولی خسرو ٫ به بالین ّام

و خونین دل از این ٫ بیداد

خوشا بر حال ِ فرهادی

که با یک کوه ٫ می جنگد

بدااا بر حال ِ شیرینی

که آزادیش رفت از ٫ یاد

مرا کندی به کوهستان

به عشقی پاک و با دستان

به جانم کندم ّات ٫ آن سان

که مانی جاودان ٫ در یاد

به رازی گویم ّات این را

تو کوه کندی و من دل را

تو عکس ِ من ... من از دنیا

تو با تیشه ... من از بنیاد
 

یادی از شهر قصه
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  کلمات کلیدی: شهر قصه

به یاد اونایی که رفتن و اونایی که هستن و قصه رفته ها رو به گوش ما میرسونن متن زیبای بیژن مفید و تک گویی قشنگ استاد محمد عزیز

آره . . . داشتیم چی می‌گفتیم. . ؟ بنویس:

ما رو دیوونه و رسوا کردی. . . حالیته؟
ما رو آوارۀ صحرا کردی. . . حالیته؟
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم
دستِ‌کم هر چی که بود آدم بی‌غمی بودیم. . . حالیته؟

سر و سامون داشتیم
کس و کاری داشتیم.

ای دیگه . . . یادش بخیر!
ننه‌مون جوراب‌مونو وصله می‌زد.
ما رو نفرین می‌کرد.

بابامون، خدا بیامرز
سرمون داد می‌کشید
به‌همون فحش می‌داد
با کمربند زمونِ احباریش پامونو محکم می‌بست
ترکه‌های آلبالو رو کفِ پامون می‌شکست. . . حالیته؟

یادِ اون‌روزا بخیر!
چون بازم هر چی که بود،
سر و سامونی بود. . . حالیته؟

ننه‌ای بود که نفرین بکنه
بعد نصفه‌شب پاشه لحاف رو آدم بکشه
که مبادا پسرش خدا نکرده بچّاد،
که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکنه. . . حالیته؟

بابایی بود که گاه و بی‌گاه
سرمون داد بزنه،
باهامون دعوا کنه،
پامونو فلک کنه،
بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه
اشگ‌های شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود،
کم‌کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه. . . حالیته؟

میدونی؟
بابامون چن سالِ پیش
عمرشو داد به شوما
ـ هر چی خاکِ اونه عمر تو باشه ـ
مَردِ زحمتکشی بود. . .
خدا رحمتش کنه.

ننه هم کور و زمین‌گیر شده،
ای دیگه. . . پیر شده.
بیچاره. . . غصۀ ما پیرش کرد،
غم رسوایی ما کور و زمین‌گیرش کرد. . . حالیته؟

اما راسش چی بگم؟
تقصیر ما که نبود،
هرچی بود، زیر سر چشم تو بود.
یه کاره تو راه ما سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغوون کردی. . . حالیته؟

آخه آدم چی بگه، قربونتم
حالا از ما که گذشت
بعد از این اگه شبی، نصفه‌شبی،
به کسونی مثِ ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشا رو هم بذار
یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن.

آخه من قربونِ هیکلت برم
اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه!


← صفحه بعد